به چه چيز مي نگري اين حقيقت روزي به سراغ همگان مي آيد.
دير يا زود شود اما بالاخره آمدنيست.
نكته اينجاست كه چگونه برويم با كوله باري پر و اندوخته ز مال دنيا يا تهي از مال و منال دنيا .
عاقبت اين قصه براي ما به حقيقت تبديل شود اما ايكاش اين سفر راهش آسان بود و ما زخطر بگريزيم.
چون همچنان كه مي گذرد تاكنون نشنيدم كه كسي از سفر فوق الذكر خبري آورد و ز مزاياي سفر دلنشين حرف زند.
لاجرم از همگان بشنيدم كه شترش در در هر منزلي اطراق كند.

در دنیای امروز هر عنصر تولید کننده ای برای اینکه محصولات تولید اش را به جهانیان معرفی کند و بازار را در اختیار بگیرد به سراغ شبکه های مختلف ارتباط جمعی موجود در جای جای کره خاکی می رود و میلیونها دلار خرج می کند تا به مخاطبان بفهماند که ما چه می کنیم و چه تولید می کنیم . در این بین برخی آدمهای نا جور مثل این بنده مفلس خدا پیدا می شودکه تمام زحمات و ولخرجی صاحبان صنایع را به باد فنا می دهد. به این عکس نگاه کنید تا آخر به تمام نکته های ضد تبلیغات پی خواهید برد.

تا حا لا به این موضوع فکر کردید که خدا خیلی وقتها در برابر حرفهای عجیب و قریب ما هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. در صورتی که می تواند به اشاره ای زندگی ما رو از این رو به اون رو کند و شرایط رو سخت تر کند اما هیچ وقت این مصیبت رو به سمت بنده هاش نازل نمي كند. خيلي وقتها ما دچار اشتباه مي شويم فكر مي كنيم خدا بايد در اختيار ما باشه و پاك از يادمي بريم كه اون خداست و ما بنده. هميشه براي خدا تكليف تعيين مي كنيم و وقتي به خواسته خود نمي رسيم به زمين و زمان بد و بيراه مي گوييم.به راستي تا به حال چند بار براي خدا تكليف تعيين كرديد كه خدايا اگر فلان چيز رو به من ندهي از تو رو بر مي گردانم.همه ما به جز يك عده محدودمان اين خطا را مرتكب شديم و اصلا به روي خودمان هم نياورديم كه گناهكاريم.

امااز خنياگر بشنوید که این راه و رسمش نیست اگر دنبال کلید در قفل شده هستید باید آیین و رسوم بنده و معبود رو یاد داشته باشید. مطمن باشید اون خدایی که من و شما رو آفریده بهتر از هر کسی صلاح بنده اش رو می دونه پس چیزی رو به زور از خدا نطلب. اگر احستحقاقشو داشته باشی بی برو برگردد خدا خودش درها روت باز می کنه.تنها شرطش اینه که اعتقاد داشته باشی.
سلام. باز هم منم خنیاگر .امروز با تو سخنی تازه دارم.سخن را با یک سوال آغاز می کنم. آیا تا به حال با کسی سخن گفتی که همیشه آنرا به خاطر بسپاری و هر زمان کلماتی مشابه آنرا به کار ببری به یاد آن حرفهای فراموش نشدنی بیافتی. مطمنم در این چند صباحی که از حضرت حق عمر گرفتی از این قبیل کلمات در گفتارت به کار بردی. نکته ای که در ذهن شنونده ای این سخنان نقش می بندد طرز تفکر توست. تویی که با این کلمات حس زیبایی را در افکار او خلق کردی. شاید در گردونه تفکراتت این سوال به وجود بیایید که دلیل این مقدمه چینیها چیست. اگر کمی تامل کنی حتما پی به هدفم خواهی برد.
چند روز پیش از هنگام عبور از عرض خیابان دو کودک را دیدم که با هم حرف می زدند ابتدا از کنار آنها بی تفاوت رد شدم اما یک حسی به من گفت بایست.قدمهایم را کوتاه تر برداشتم تا آن دو به کنارم رسیدند. گوشهایم را تیز کردم کنجکاو بودم آنها در دنیای کودکی خود با هم چه جملاتی را رد و بدل می کنند که اینگونه محو حرفهای یکدیگر شدند.هر سعی کردم متوجه نشدم آنوقت تنها چیزی که در وجودم بیداد می کرد حس حسادت بود. کاش من هم کودکی بودم و هرگز بزرگ نمی شدم تا همانند آنها اینگونه ساده و بی غل و غش می زیستم.

دنیای بدون واهمه کودکی برای همه لذت بخش و شادی آفرین است به همین دلیل اکثر صاحب نظران می گویند که کسی دوست ندارد دوران کودکی اش به پایان برسد و مدام از خدا می خواهد به آن مقطع بازگردد.
شاید تا به حال از خود این سوال را نکردید که چرا ما همیشه قبطه گذشته خود را می خوریم در صورتی که آینده را خود رقم می زنیم؟
پیدا کردن پاسخی منطقی برای این سوال می تواند ما را از حسرت خوردن باز دارد. اگر شک دارید برای یکبار هم که شده به دنبال این پاسخ باشید.
یا حق........
هنوز یادم نرفته آن شعر دوران دبستان که باید حفظش می کردیم باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه........... حیف چه زود گذشت دوران شیرین طفولیت. انگار همین دیروز بود که همراه مادرم به مدرسه رفتم. آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم بیشتر شباهت به کاسه خون داشت تا چیز دیگری به خوبی به یاد دارم که خانوم خوش برخوردی در بدو ورود به سراغم آمد و گفت چرا گریه می کنی مرد که گریه نمی کند. هنوز که هنوزه پس از ۲۶سال که از آن روز می گذرد حرفش را به یاد دارم چه مهربانانه بزرگ مردان کوچک را نوازش می کرد و با آنها سخن می گفت.هر وقت پرونده تحصیلی ام را نگاه می کنم یاد خاطرات شیرین کلاس اول ابتدایی ام می افتم.

بهانه بیان این جمله ام یک تماس نا خوشایند بود که دیروز بعدازظهر با من گرفته شد. وقتی از پشت پنجره محل کارم مشغول تماشای باران بهاری بودم یکی از دوستانم به تلفن همراهم زنگ زد و در چند کلمه کوتاه خبر مرگ معلم کلاس اول ابتدایی را به من داد. تنها اه کشیدمو بس چه سخت غیر قابل باور است انسان شاهد پر کشیدن انسانهای خوب خدا باشد. قطرات ریز باران همنوا شده بود با اشکهای چشمانم.
او رفت با هزاران خاطره تنها می توانم بگوییم هر چه یاد گرفتمو آموختم به لطف تو الهه مهربانی بود و بس. همیشه به یادت هستم و گوشه برگه سررسید امسالم می نویسم ۱۶فروردین وداع با بهترین آموزگار تاریخ.
روحت شاد یادت گرامی...............
سلامی به لطافت نسیم بهاری
همدم روزهای دلتنگی من آمدم هر چند با تاخییر اما آمدم تا دوباره سرود عشق و همدلی را با هم بسراییم. بغض عجیبی گلویم را فشار میدهد هر چه سعی می کنم بترکانمش نمی شود. دلیلش هر چه هست به دلتنگی مربوط می شود. اگر از ماهی قرمز سفره هفت سینت بپرسی چرا خودت را مدام به دیواره های بلوری تنگ می زنی بدون تردید مطمن باش به تو خواهد گفت از حصار خسته شده دوست دارد مثال تمام همنوعانش به اقیانوس برود به جایی که هیچ حد و مرزی برایش وجود نداشته باشد. این حس در این مدت که نبودم به سراغم آمده بود درست به همان ماهی سفره هفت سین شبیه شده بودم می خواستم فریاد بزنم اما هیچ گوشی برای شنیدن نبود می خواستم بنویسم هیچ چشمی برای خواندن نبود.

اما اینک خوشحالم چون دوباره به جایی بازگشتم که اطرافیانم هم می توانند بخوانند هم می توانند بشنوند پس با تمام توان فریاد می زنم که من آمدم......