تبليغاتX
خنیاگر
می‌خواهم‌ نامه‌یی‌ برایت‌ بنویسم‌
که‌ به‌ هیچ‌ نامه‌ی‌ دیگری‌ شبیه‌ نباشد
وَ زبانی‌ نو برای‌ تو بیآفرینم‌
زبانی‌ هم‌ْترازِ اندامت‌
وَ گُستره‌ی‌ عشقم‌ !

می‌خواهم‌ از برگ‌های‌ لغت‌ْنامه‌ بیرون‌ بیایم‌
وَ از دهانم‌ اجازه‌ی‌ سفر بگیرم‌ !
خسته‌اَم‌ از چرخاندن‌ زبان‌ در این‌ دهان‌ !
دهانی‌ دیگر می‌خواهم‌
که‌ بتواند به‌ درخت‌ِ گیلاس‌،
یا چوب‌ کبریتی‌ بَدَل‌ شَود !
دهانی‌ که‌ کلمات‌ از آن‌ بیرون‌ بریزند ،
مانندِ پریان‌ِ دریایی‌ از امواج‌ِ دریا
وَ کبوتران‌
از کلاه‌ِ شعبده‌باز !

کتاب‌های‌ دبستانم‌ را از من‌ بگیریدُ
نیمکت‌های‌ کلاسم‌ را ،
گچ‌ها وُ قلم‌ها وُ تخته‌ سیاه‌ را
از من‌ بگیرید ،
تنها واژه‌یی‌ به‌ من‌ ببخشید
تا آن‌ را
چون‌ گوشواری‌ به‌ گوش‌ِ معشوق‌ِ خود بیاویزم‌ !

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌،
برای‌ دیگرگونه‌ نوشتن‌ !
از انگشتانی‌ که‌ قد نمی‌کشند،
از درختانی‌ که‌ نه‌ بُلند می‌شوندُ نه‌ می‌میرند بیزارم‌ !

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌،
به‌ بُلندای‌ بادبان‌ِ زورق‌ُ گردن‌ِ زرّافه‌،
تا معشوقه‌ی‌ خویش‌ را پیراهنی‌ از شعر ببافم‌
وَ الفبایی‌ نو بیآفرینم‌ برای‌ او !
الفبایی‌ که‌ حروفش‌
به‌ حروف‌ِ هیچ‌ زبان‌ِ دیگری‌ مانند نباشند !
الفبایی‌ به‌ نظم‌ِ باران‌ !
الفبایی‌ از طیف‌ِ ماه‌ُ
ابرهای‌ خاکستری‌ِ غم‌ْناک‌
وَ درد برگ‌های‌ بید
زیرِ چرخ‌ِ دلیجان‌ِ آذر ماه‌ !

می‌خواهم‌ گنجی‌ از کلمات‌ را پیش‌ْکشَت‌ کنم‌
که‌ هرگز هیچ‌ زنی‌ به‌ نصیب‌ نبُرده‌ وُ نخواهد بُرد !
کسی‌ به‌ تو مانند نبوده‌ وُ نیست‌ !
می‌خواهم‌ هجاهای‌ نامم‌
وَ خواندن‌ِ نامه‌هایم‌ را
به‌ سینه‌ی‌ خسته‌اَت‌ بیاموزم‌ !
می‌خواهم‌ تو را به‌ زبانی‌ نو بَدَل‌ کنم‌ !

منتظر قسمت بعدي باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:48  توسط سینا سپهر   | 

نامه‌هایی‌ برای‌ تمام‌ِ زنان‌ جهان‌...

صد نامه‌ عاشقانه‌ همه‌ی‌ چیزی‌ست‌ که‌ از خاکسترِ عشقم‌ به‌ جا مانده‌! من‌ هم‌ ـ مانند تمام‌ِ شاعران‌ُ تمام‌ِ مَردان‌ ـ یادگاری‌هایی‌از عشق‌هایم‌ داشته‌اَم‌ُ رنگین‌کمانی‌ از نامه‌ها... وَ این‌ شجاعت‌ را نداشتم‌ که‌ تمام‌ِ آن‌ها را در آتش‌ بسوزانم‌! انکار نمی‌کنم‌ که‌ به‌آتش‌ به‌ عنوان‌ آخرین‌ راه‌ِ حل‌ فکر کرده‌اَم‌! به‌ عنوان‌ِ راه‌ِ حلّی‌ که‌ من‌ُ عشق‌هایم‌ را از سنگینی‌ِ بارِ امانت‌ خلاص‌ کند... ولی‌ وقتی‌برای‌ آخرین‌ بار به‌ این‌ یادگاری‌ها سَر زدم‌ در بینشان‌ چیزهای‌ زیادی‌ از جنس‌ِ شعر دیدم‌ُ از آتش‌ زدن‌ِ آن‌ها منصرف‌ شُدم‌! ازبین‌ آن‌ها صد نسخه‌ را که‌ پیام‌ُ ریتمی‌ شاعرانه‌ ـ انسانی‌ داشتند انتخاب‌ کردم‌! با این‌ که‌ اعتقاد دارم‌ جُدا کردن‌ِ نوشته‌های‌ یک‌شاعر به‌ دو بخش‌ِ خصوصی‌ُ عمومی‌ کاری‌ بی‌هوده‌ است‌! من‌ معتقدم‌ که‌ شاعر تنها در نوشته‌های‌ خصوصی‌اش‌ آزادانه‌ زنده‌گی‌می‌کند! یعنی‌ روبه‌روی‌ آینه‌ می‌ایستدُ خودش‌ را از لباس‌های‌ نمایشی‌ُ نقاب‌هایی‌ که‌ جامعه‌ به‌ او داده‌ خلاص‌ می‌کند!
نوشتن‌ همان‌ سرزمین‌ِ موعودی‌ست‌ که‌ شاعر پا برهنه‌ بر رویش‌ می‌دودُ کودکی‌اَش‌ را با تمام‌ِ آزادی‌ها وُ شوق‌ُ پاکی‌اَش‌ رَج‌می‌زند! لحظه‌های‌ نابی‌ که‌ شاعر خودش‌ را زیرِ ذره‌بین‌ نمی‌بیندُ مجبور به‌ عاقبت‌اندیشی‌ نمی‌شود! من‌ با آن‌ که‌ در نوشتن‌آزادبودم‌، همیشه‌ حِس‌ کرده‌ام‌ که‌ به‌ قوانین‌ِ عمومی‌ِ شعر متعهدم‌! گاهی‌ در پُشت‌ِ پرده‌ی‌ روح‌ِ خود خواسته‌ام‌ به‌ شکارِتصویرهایی‌ بیرون‌ از چارچوب‌های‌ رایج‌ِ شعری‌ بروم‌! بهتر بگویم‌ در درونم‌ بخشی‌ هست‌ که‌ می‌خواهد خود را از سلطه‌ی‌ شعرخلاص‌ کندُ از آن‌ بگریزد! تأکیدم‌ این‌ است‌ که‌ نمی‌خواهم‌ با چاپ‌ کردن‌ِ این‌ نامه‌ها زنی‌ را گُناه‌کار اعلام‌ کنم‌! به‌ هوچی‌گَری‌ُانگشت‌ گُذاشتن‌ بر نام‌ِ این‌ُ آن‌ علاقه‌ ندارم‌! برایم‌ مهم‌ نیست‌ که‌ زن‌های‌ زیادی‌ به‌ زنده‌گی‌اَم‌ قدم‌ گُذاشته‌اندُ از آن‌ بیرون‌رفته‌اند! مثل‌ بهار که‌ همیشه‌ در رفت‌ُ آمد است‌، یا مسافرِ از راه‌ آمده‌یی‌ که‌ چمدانش‌ را باز می‌کندُ دوباره‌ می‌بنددُ راهی‌ِ سفرمی‌شود...
عشق‌ زیبا وُ بی‌غش‌ است‌ وَ زیباتر از آن‌ حسّی‌ست‌ که‌ از خود بر برگ‌های‌ ما باقی‌ می‌گُذاردُ خاکستری‌ که‌ بر انگشتانمان‌می‌نشیند! زن‌، زیباست‌ُ از آن‌ زیباتر ردِ گام‌هایش‌ در نوشته‌های‌ ماست‌... هنگامی‌ که‌ رفته‌ است‌!
این‌ نامه‌ها خاکسترِ عشق‌ِ من‌ است‌! چاپشان‌ می‌کنم‌ چون‌ اعتقاد دارم‌ که‌ عشق‌ِ یک‌ هنرمند، عشقی‌ عمومی‌ست‌ نه‌ خصوصی‌... وَنامه‌های‌ یک‌ شاعر برای‌ معشوقه‌اش‌، نامه‌های‌ او برای‌ تمام‌ِ زنان‌ جهان‌ است‌!

منتظر قسمتهای بعدی این مطلب باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:22  توسط سینا سپهر   | 


ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
گمون‌ می‌کردیم‌ آدمی‌ْزاد آزاد به‌ دُنیا میادُ
حق‌ِ داره‌ گاهی‌ وقتا کلّه‌ش‌ُ کار بندازه‌ !
گمون‌ می‌کردیم‌ ، غیرِ قصّه‌های‌ مادربزرگ‌
جای‌ دیگه‌یی‌ هم‌ می‌شه‌ با دیو جنگید !
گمون‌ می‌کردیم‌ ،
هیچ‌کس‌ اون‌ پرنده‌ی‌ زیتون‌ به‌ منقارُ شکار نمی‌کنه‌ !
گمون‌ می‌کردیم‌ آدمیم‌ُ این‌ اشتباه‌ِ بزرگی‌ بود...

ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
نباید از سنگینی‌ چکمه‌هاتون‌ گِله‌ می‌کردیم‌ !
خُب‌ آدم‌ شونه‌ داره‌ واسه‌ همین‌ چکمه‌ها دیگه‌ ! مگه‌ غیرِ اینه‌؟
تازه‌ نه‌ مگه‌ دستامون‌ُ واسه‌ این‌ داریم‌ که‌
قُل‌ُ زنجیرا تو گوشه‌ی‌ سلّولای‌ نَمور زنگ‌ نزنن‌؟
نه‌ مگه‌ سینه‌ی‌ آدما جون‌ می‌ده‌ واسه‌ این‌ که‌
سربازا ماشه‌ی‌ تُفنگاشون‌ُ رو بِهِشون‌ بِچِکونن‌؟

پَس‌ از چی‌ِ این‌ دوتا آدم‌
که‌ به‌ تیرکای‌ چپ‌ُ راستم‌ بَستین‌ ،
مُدام‌ نعره‌ می‌زنن‌: زنده‌باد آزادی‌ ؟
اصلاً آزادی‌ چیه‌؟ آقای‌ دیکتاتور؟
کی‌ همچی‌ تُخم‌ِ لَقّی‌ُ کاشته‌ تو دهن‌ِ آدمی‌ْزاد؟
پَس‌ این‌ همه‌ زندون‌ُ باطوم‌ُ تُفنگ‌ُ واسه‌ چی‌ ساختن‌؟
که‌ آدما وِل‌ وِل‌ بگردن‌ُ هَرجور خواستن‌ فکر کنن‌؟
که‌ تموم‌ِ شکنجه‌گرا بِرَن‌ سُماق‌ بِمِکن‌؟
خُدا نیاره‌ اون‌ روزُ ! آقای‌ دیکتاتور !
دیگه‌ سنگ‌ رو سنگ‌ِ دنیا بَند نمی‌شه‌ ! می‌شه‌؟
معلومه‌ که‌ نمی‌شه‌ !
نمی‌خوام‌ حتّا به‌ همچین‌ روزی‌ فکر کنم‌...

پس‌ این‌ سربازای‌ نازنین‌ کجا موندن‌؟
چرا نمیان‌ کارُ تموم‌ کنن‌؟
یه‌ ساعته‌ هَر سه‌مون‌ُ بستن‌ به‌ تیرک‌ُ رفتن‌ ناشتایی‌ !
نوش‌ِ جونشون‌ !
نوش‌ِ جونشون‌ امّا صدای‌ این‌ دوتا دیوونه‌ کلافه‌م‌ کرده‌ !
دارن‌ یه‌ آواز درباره‌ی‌ برابری‌ می‌خونن‌ !
درباره‌ی‌ کارگرا وُ کشاورزا !
چه‌ حرفایی‌ که‌ تو آوازشون‌ نمی‌زن‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
می‌گن‌ ارباب‌ بایس‌ زمینش‌ُ
بین‌ِ رعیت‌ قسمت‌ کنن‌ !
چه‌ مزخرفاتی‌ !
زبونم‌ لال‌ اگه‌ محصول‌ِ زمینی‌ که‌ آدم‌ بذرش‌ُ کاشته‌
مال‌ِ خودش‌ باشه‌ ،
پَس‌ اون‌ وَخ‌ اربابا چی‌کاره‌اَن‌؟
اگه‌ اربابی‌ نباشه‌ ،
کی‌ خون‌ِ رعیت‌ُ تو شیشه‌ کنه‌؟
کی‌ دخترای‌ دِه‌ُ تو شب‌ِ عروسی‌شون‌ صاحب‌ بشه‌؟
بدون‌ِ ارباب‌ زمینی‌ دیگه‌ نیس‌ که‌ محصول‌ بده‌ !
اگه‌ شلّاق‌ِ اربابا نباشه‌ که‌
تو دهات‌ سنگ‌ رو سنگ‌ بَند نمی‌شه‌ ! می‌شه‌؟
معلومه‌ که‌ نمی‌شه‌ !

اصلاً این‌ زمونه‌ هَر کی‌ هَر کی‌ شُده‌ !
جوونا تا کتاب‌ می‌خونن‌ ،
می‌خوان‌ زیرُرو کنن‌ دُنیا رُ !
کتاب‌ چیزِ خونه‌آتیش‌زنیه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
ما هَم‌ سیاه‌ِ یه‌ کتاب‌ِ کوفتی‌ شُدیم‌ !
یه‌ کتاب‌ِ قرمز ،
که‌ عکس‌ِ یه‌ پیرِمَردِ ریش‌ سفیدِ تُپُل‌ رو جِلدِش‌ بود !
اِسمش‌ تو خاطرم‌ نیست‌ !
یکی‌ از همین‌ جوونا با خودش‌ آوُرده‌ بود کارخونه‌ وُ
حرفای‌ شیش‌ مَن‌ یه‌ غازی‌ می‌زَد ،
درباره‌ی‌ این‌ که‌ کارگرا بایس‌ تو سودِ کارخونه‌ شِریک‌ بشن‌ !
...نه‌ ! چِریک‌ نه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
گفتم‌ شِریک‌ !
می‌دونم‌ شُما از کلمه‌ی‌ چِریک‌ متنفّرین‌ !
منم‌ این‌ کلمه‌ی‌ لاکردارُ بارِ اوّل‌ تو کارخونه‌ شنیدم‌ !
کی‌ گمون‌ می‌کرد قاطی‌ِ چریکا بِشم‌؟
من‌ رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
می‌دونم‌ شُما فقط‌ چریکای‌ تیربارون‌ شُده‌ رُ دوس‌ دارین‌...

آها ! سربازا دارن‌ می‌رِسن‌ !
قربون‌ِ قدماشون‌ بِرَم‌ !
دارن‌ به‌ خط‌ می‌شن‌ تا کارُ تموم‌ کنن‌ !
این‌ دوتا که‌ کنارِ منن‌ دارن‌ رو به‌ جوخه‌ داد می‌زنن‌:
عدالت‌ ! عدالت‌ ! عدالت‌...
عدالت‌ دیگه‌ چه‌ کوفتیه‌؟ آقای‌ دیکتاتور !
هااا ! منظورشون‌ همون‌ فرشته‌ی‌ چاقوکشی‌ِ
که‌ دائم‌ یه‌ ترازو دستشه‌؟
همون‌ که‌ مث‌ِ زندونیا یه‌ چِش‌ْبند داره‌؟
چِش‌ْبندش‌ مث‌ِ چِش‌ْبَندی‌ِ که‌ تو زندون‌ به‌ چش‌ِ ما می‌زَدَن‌ !
می‌دونم‌ شُما چِش‌ِ اون‌ُ بستین‌ُ
میخش‌ کردین‌ به‌ دیوارِ دادگاهتون‌ !
همون‌ دادگاهی‌ که‌ حکم‌ِ اعدام‌ِ ما رُ توش‌ مُهر کردن‌ !
آخ‌ ! که‌ چه‌ چیزِ کلَکیه‌ این‌ ترازو ، این‌ عدالت‌...
تا اون‌جا که‌ من‌ یاد گرفتم‌ ،
یه‌ کیلو طلا از یه‌ کیلو گندم‌ سنگین‌تَره‌ !
خیلی‌ سنگین‌تَر...

سربازای‌ دلاورُ باش‌ !
زانو زَدَن‌ُ ما رُ نشون‌ کردن‌ !
یه‌ فرمونده‌ که‌ پرنده‌ها کلّی‌ فضله‌ رو شونه‌هاش‌ انداختن‌ ،
کنارشون‌ وایساده‌ وُ دستش‌ُ بُرده‌ بالا !
ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
این‌ دوتا احمقم‌ ببخشین‌
که‌ به‌ شُما بَدُ بی‌راه‌ می‌گن‌ !
ما عَوَضی‌ فکر می‌کردیم‌ ،
حق‌ داریم‌ واسه‌ خودمون‌ تصمیم‌ بگیریم‌ !
عَوَضی‌ فکر می‌کردیم‌ حَق‌ داریم‌ نفس‌ بکشیم‌ !
هیشکی‌ بی‌اجازه‌ی‌ شُما هیچ‌ حقّی‌ نداره‌ !
اصلاً اوّل‌ شُما ، دوّم‌ خُدا ! آقای‌ دیکتاتور !
حالاشَم‌ شرمنده‌ایم‌ که‌ دوازده‌تا از فشنگاتون‌ ،
قرارِ صرف‌ِ نفله‌ کردن‌ِ ما بشه‌ !
کاش‌ می‌گفتین‌ دارِمون‌ بزنن‌ !
این‌جوری‌ خَرجتون‌ سَبُک‌تَر می‌شه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
حیف‌ِ اون‌ فشنگای‌ طلایی‌ِ خوش‌ْگِل‌ !
حیف‌ِ اون‌ فشنگا...

حالا فرمونده‌ دستش‌ُ آوُرد پایین‌ُ داد زَد:
آتش‌ !
یه‌ نور از تُک‌ِ تُفنگا تُتُق‌ کشیدُ
یهو تَنَم‌ داغ‌ شُد !
چه‌ حِس‌ِ عجیبی‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
مَمنون‌ که‌ این‌ حِس‌ُ بِهِم‌ دادین‌ !
مَمنون‌ که‌ اجازه‌ دادین‌ ،
گلوله‌ خوردن‌ُ قبل‌ِ مُردن‌ تجربه‌ کنم‌ !
دارَم‌ نَم‌ نَمَک‌ بی‌حِس‌ می‌شم‌ !
فرمونده‌ تپانچه‌ش‌ُ کشیده‌ داره‌ میاد سُراغم‌ !
شرمنده‌اَم‌ !
شرمنده‌اَم‌ که‌ با همون‌ گلوله‌ها نَمُردم‌ !
من‌ُ ببخشین‌ !
آقای‌ دیکتاتور !
اشتباه‌ گمون‌ کرده‌ بودم‌ که‌ تو یه‌ تخت‌ِ فنری‌ُ
میون‌ِ ملافه‌های‌ تمیز می‌میرم‌ !
همچی‌ سَگ‌جونم‌ ،
که‌ بایس‌ با تیرِخلاص‌ خلاصم‌ کنن‌...

خونم‌ُ باش‌ که‌ رَوون‌ شُده‌ رو کف‌ِ میدون‌ِ تیر !
سایه‌ی‌ فرمونده‌ رو باش‌ رو خونا !
دستش‌ُ باش‌ !
داره‌ با تپانچه‌ میاد بالا !
انگشتش‌ُ باش‌ !
انگار می‌خواد بچکونه‌ ماشه‌ رُ !

ما رُ ببخشین‌ !
       ببخشین‌ !
       ببخشین‌ !
           آقای‌ دیکتاتور...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:30  توسط سینا سپهر   | 

 جشن ولنتاين در هر نقطه از دنياي پهناوري كه در آن زندگي مي كنيم به شكل و شيوه خاصي برگزار مي شود. اگرچه هديه دادن گل هاي سرخ با ساقه هاي بلند، كارت هاي رنگي كوچك و بزرگ، بسته هاي شكلات كادوپيچ شده با روبان هاي رنگارنگ، نامه هاي محبت آميز با امضاي ولنتاين در همه آنها يكسان است اما روشي كه آسيايي  ها توسط آن به كساني كه دوستشان دارند هديه مي دهند با آمريكايي ها و آفريقايي ها با اروپايي ها فرق دارد.در كشور هندوستان، «كامادو» الهه عشق است. هندي ها معتقد هستند تنها هنگامي عاشق مي شوند و عشق در رگ هاي آنها جاري مي شود كه نيزه مزين به گل هاي رز «كامادو» به آنها اصابت كند. روز ولنتاين در حقيقت همان روز قدرداني از كامادو، الهه عشق هندي ها در هندوستان محسوب مي شود. طي سال هاي اخير برگزاري اين جشن در روز ۱۴ فوريه در هندوستان ممنوع شده بود به طوري كه استفاده از هر نشان و علامتي از عشق در اين روز، با اعتقادات هندي ها منافات داشت. اما چندي است دوباره به جوانان اين كشور اجازه داده شده است روز ولنتاين را جشن بگيرند. مردان و پسران جوان هندي كه اصطلاحاً به آنها «رومئو» گفته مي شود يك هفته پيش از فرارسيدن اين روز، فعاليت خود را آغاز مي كنند.

خيابان ها، مغازه ها و فروشگاه هاي هندوستان پر مي شود از رومئوهايي كه قصد دارند براي ژوليت هايشان هديه اي تهيه كنند. اساساً هندي ها به زياده روي در هر چيزي شهرت جهاني دارند از اين رو، روز ولنتاين در كشور هندوستان حال و هواي ديگري دارد. جالب اينكه ژوليت هاي هندي، حق هديه دادن به رومئوها را ندارند و اين كار تنها وظيفه عناصر ذكور محسوب مي شود. مردان براي ابراز محبت خود در اين روز، شاخه گل سرخي را پشت در خانه دختري كه دوستش دارند قرار مي دهند. در هندوستان اين رسم است كه پسران با هديه دادن يك شاخه گل سرخ در روز ولنتاين، از دختر مورد علاقه خود خواستگاري مي كنند و دختر جوان، با برداشتن شاخه گل، در حقيقت جواب مثبت به پيشنهاد عاشقش مي دهد!كشور تايلند نيز يكي از همان مناطقي است كه مردمانش، ديوانه وار براي رسيدن جشن ولنتاين روز شماري مي كنند. در تايلند جشن ولنتاين تنها يك حس عاشقانه نيست، رد پاي اين روز پر از عشق، حتي در فروشگاه  ها، نانوايي ها، خيابان  ها، هتل ها و رستوران هاي اين كشور ديده مي شود. روز ولنتاين بهانه خوبي براي تايلندي هاست كه به خريد بروند، ساعتي را در رستوران به صرف ناهار و يا شام بگذرانند و حتي ازدواج كنند! در حدود ۲۰۰۰ زوج جوان، ولنتاين امسال در شهر بانكوك منتظر رسيدن اين روز هستند تا نام خود را در فهرست عشاق اين كشور به ثبت رسانده، مراسم ازدواج خود را جشن بگيرند. شهردار محله Bang Rak به معناي «محله عشق» مسابقه اي در نظر گرفته كه طي آن به ده زوج جوان كه روز ولنتاين را براي ازدواج خود انتخاب كرده اند به قيد قرعه نشاني از طلا به ارزش ۱۱۷ دلار آمريكا هديه مي شود.

جزيره «كرادان» در جنوب كشور تايلند به دليل برگزاري مراسم ازدواج زير آب در اين كشور از اهميت ويژه اي برخوردار است. سالانه در حدود ۴۰ تا ۵۰ زوج تايلندي جهت شركت در اين مراسم به جزيره «كرادان» سفر مي كنند. «ازدواج در آسمان» از ديگر مراسمي است كه در ايالت «ناخان ساوان» تايلند در روز ولنتاين برپا مي شود. يك كمپاني توليد تلفن همراه، روز ولنتاين امسال، هزينه برگزاري مراسم ازدواج ۱۰ زوج تايلندي را در بالن هاي رنگارنگ برفراز شهر «ناخان ساوان» تقبل كرده است. در ميان هدايايي كه در اين روز به كار مي رود، مي توان به بالش هاي بزرگ قرمز رنگ به شكل قلب كه به بالش هاي ولنتاين معروفند اشاره كرد كه دختران و پسران جوان تايلندي به يكديگر هديه مي دهند.در كشور ژاپن روز ولنتاين، روز آقايان است! هيچ مردي در اين روز به هيچ خانمي هديه نمي دهد و تنها هديه مي گيرد. زنان ژاپني در روز ۱۴ فوريه به مردان شكلات هديه مي دهند و يك ماه بعد، يعني درست در روز ۱۴ مارس كه به روز سفيد معروف است آقايان به خانم ها شكلات سفيد و لوازم مورد علاقه شان را هديه مي دهند.نخستين بار يك كمپاني توليدكننده شكلات در ژاپن كه مديريت آن را خانمي به عهده داشت نوآوري هديه دادن شكلات به آقايان را به كار برد. تقريباً بيش از نيمي از فروش شكلات در اين كشور به روز ولنتاين اختصاص دارد.

خانم ها در اين روز براي رئيس خود، پدر، برادر، همسر و دوستان مردشان شكلات هديه مي خرند. خانم هاي ژاپني نوعي شكلات خانگي را كه به Honmei _Choco معروف است تنها در موارد خاص، به مرد مورد علاقه شان كه تمايل دارند با او ازدواج كنند هديه مي  دهند. اگر چه در كشور ژاپن رسم بر اين نيست كه زنان به خواستگاري مردان بروند اما هر مردي در روز ولنتاين آرزو مي كند از طرف خانم مورد علاقه اش Honmei _Choco دريافت كند و اين بهترين اتفاقي است كه مي تواند براي هر مرد ژاپني در روز ولنتاين پيش بيايد زيرا تنها در اين روز خانم ها حق پيش قدم شدن براي ابراز احساسات و علاقه به آقايان را دارند!!در گذشته بسيار دور و در زمان رم باستان، رسم بر اين بود كه نام دختران جوان را بر روي كاغذهاي كوچكي نوشته، آنها را در جعبه و يا كاسه اي قرار مي دادند. مردان مجرد، برحسب تصادف يكي از كاغذهاي درون جعبه را انتخاب كرده، آن را بيرون مي آوردند. دختري كه نام او بر روي كاغذ نوشته شده بود به عنوان «ولنتاين» هر كدام از مردان، تا پايان آن سال برگزيده مي شد.مراسمي كه اين روزها در كشورهاي آمريكا در اين روز برپا مي شود در حقيقت تلفيقي از تجدد و مدرنيته با سنت دوران «سينت ولنتاين» است. استفاده از دستمال هاي توردار و گلدوزي شده و دسته هاي گل سرخ بدون هيچ كلامي كه در زمان پس از مرگ «سينت ولنتاين» رواج داشتند، امروز جاي خود را به كارت هاي تبريك مملو از جملات محبت آميز و عاشقانه  و چند شاخه گل سرخ با ساقه هاي بلند سپرده اند.

امروزه زن و شوهرها، بچه ها و والدين، پدربزرگ و مادربزرگ ها و نوه ها، كارمندان و رؤسا و بالاخره همه كساني كه از صميم قلب يكديگر را دوست دارند در اين روز به هم هديه مي دهند.

منابع:

Japanese food. About. Com-Web force. Nwrain. Net-Thingsasian. Com-Sciquiz. Com-Bbc. Co. ok
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:5  توسط سینا سپهر   | 

ولنتاين يا به تعبيري روز عشاق به عنوان يك آيين كاملاً غربي مي رود تا آرام آرام در دل جوانان شرق جا باز كند. با نيم نگاهي به مغازه هاي كوچك و بزرگي كه در سطح شهر مشغول فروش هداياي اين جشن اروپايي هستند، مي توان به تصويردرست تري از موضوع دست يافت. اين اما صورت ماجراست. آنچه از دل اين اتفاق قابل مشاهده است تصوير حضور آرام تمدني است كه روزگاري براي پا گذاشتن نه حتي در قلب مردمان كه در كوچه  پس كوچه  شهرهاي يك تمدن شرقي نيز چاره اي جز نبردهاي طولاني نداشت و عجب اينكه در پس اين نبردهاي طولاني هيچ گاه به او مجالي براي تسخير ذهن مردمان شرقي داده نمي شد. اما تو گويي روزگار ديگر شده است. اكنون حضور غرب به عنوان مجموعه اي از سنت  هاي متفاوت فكري _ رفتاري كه تا پيش از اين به مظاهر تكنولوژيكي در كشورهاي شرقي محدود مانده بود به دل باورها و يا به تعبيري به ذهن آدم هاي شرقي نيز رسيده است.

ما پذيراي آيين و رسوم غربيان شده ايم. اين در حالي است كه نسبت به فراموشي آداب، رسوم و آيين هاي ملي و مذهبي خود هيچ ترسي نشان نمي دهيم. راستي چه اتفاقي افتاده است؟ آيا مي توان پذيرفت كه غربيان براي رخنه در زندگي ما شرقيان به اقداماتي خاص دست زده اند؟ آنكه از زاويه محافظه كارانه و نيز توطئه آميز به غرب مي نگرد، در پس اين حركت دست هاي آلوده تمدني را مي بيند كه براي تسخير همه چيز شرقيان بي اطلاع از اوضاع جهان مشغول طراحي و اجراي برنامه هاي خاصي است. اما اين حقيقت ماجرا نيست. اين درست است كه غرب مدرن در تلاش براي حضور در بطن زندگي  اساطيري ما شرقيان با استفاده از يك حربه بسيار ساده و در عين حال پيچيده به نام رسانه اي كردن جهان باورها و مفاهيمي را در ذهن و زبان ما جاي داده كه روزگاري براي باورپذير كردن هر قطعه كوچك از آنها به جنگي پردامنه و خونين نياز بود، اما مشكل مي توان براي پاسخ به سئوال پيش گفته به چنين عباراتي بسنده كرد. واقعيت آن است كه غرب امروز به عنوان تمدن برتر يا هر آنچه بويي از فرهنگ جهاني با خود دارد، در زمانه امروز چه بخواهيم و چه نخواهيم مي رود تا به تسخير جهان دست يابد. اين اتفاق ازهمان لحظه اي رخ داد كه فيلسوفان و جامعه شناسان و نظريه پردازان فرهنگي اين تمدن با طرح نظريه جهاني شدن پرداختند.

اين در حالي بود كه در اين سوي كره خاكي متفكران ما در تغيير اين نظريه تنها به بعد سياسي آن نگاه كرده در غفلت از ابعاد فرهنگي _ اجتماعي اين موضوع ناسزاگويان غرب را به باد انتقاد مي گرفتند، غافل از آنكه در همان لحظات كه اين عده فرهنگ عمومي را به سوي حقيقت شرق حواله مي دهند، جوان شرقي از لباس غربي، فيلم غربي،  تكنولوژي غربي و ... براي زندگي خود استفاده مي كند و گاه در اين استفاده آنقدر افراط مي كند كه خود را به نسخه اي به مراتب غربي  تر از خود غربيان بدل مي كند. در يك كلام ما در همان حال كه از تريبون هاي رسمي به انكار غرب مي پردازيم، از غرب و سنت آن نيز پيروي مي كنيم. در اين پيروي فاصله اي عجيب ميان فرهنگ توده با فرهنگ رسمي ديكته شده از سوي نهاد دولت مشاهده مي شود.

در چنين اوضاعي است كه جوان شرقي ايران جشن ژانويه و ولنتاين برگزار مي كند. جهاني شدن به قاعده مسلط همه را در فضا معلق گذاشته است حتي جوان شرقي را كه روزگاري ريشه هاي ستبر و هزاران ساله در خاك داشت. متفكران منتقد غرب ما بي  توجه به اين موضوع به انتقاد از غربي مي پردازند كه شيوه تفكر و انتقاد را خود او به آنها آموخته و در عين حال لباس و پوشاك و خوراك او نيز ساخته و پرداخته ذهن حسابگر اوست. در چنين احوالي است كه ما آرام آرام آيين ها و آداب و رسوم او را فرا مي گيريم بي آنكه اين آيين و آداب هيچ سنخيتي با فرهنگ عاشق كش ما داشته باشد. ما ديگر شده ايم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:3  توسط سینا سپهر   | 

الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..

قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و ... ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!

مليت خود ما


مه كامه خليل پور يك جوان ۲۷ ساله ايراني است. او معتقداست جشن ولنتاين براي فردي كه خود را ايراني مي داند هيچ موضوعيتي ندارد. وي مي گويد: «راه اندازي مراسم جشن ولنتاين يك تقليد كاملاً غربي است كه مطمئن هستم از هر كدام از اين جوان هاي ايراني كه در برگزاري جشن ولنتاين سر از پا نمي شناسند سئوال كنيد كه از فلسفه و تاريخچه اين جشن چه مي دانند هيچ پاسخي نخواهند داشت.» ولي، براي ايراني كردن اين جشن بايد يك روز خاص و جديد تعريف كرد كه خاصيت فانتزي خود را داشته باشد ولي در قالب هاي ايراني بگنجد. شايد هم بتوان مشابه آن را در لابه لاي جشن هاي ملي پيدا كرد. ولي آيا جشن هاي ملي ما قدرت برابري با اين جشن را دارند يا ما تاكنون نتوانسته ايم در تقويت آن رويدادي نو رقم بزنيم.

سام ۲۳ ساله دانشجوي مهندسي صنايع است او مي  گويد روز ولنتاين مثل روز تولد است و كسي كه دوستش داري توقع دارد در اين روز به او هديه دهي و مثل عيد به او تبريك بگويي. ولي سام مي گويد: «اين جشن فقط متعلق به دخترها و پسرها نيست و گويي در باطن خود حرف ديگري دارد ولي در ايران به اين شكل درآمده. چون نسل جديد اين جشن را مورد توجه قرار داده و فقط بين نسلي خرجش مي كنند. بنابراين جشن روز ولنتاين درون نسلي شده. چون در نسل گذشته خيلي مرسوم نبوده، پس بزرگ تر من به عنوان يك مادر منتظر نيست تا درا ين جشن هديه اي دريافت كند.»

سام معتقد است اين جشن به دليل نداشتن مشابه ايراني خود در كشور ما اين چنين همه گير شده است و مي گويد: «نفس اين جشن مطلوب است چون هر كس از هديه گرفتن حس خوبي دريافت مي كند و به طور كل چون افراد براساس ليبراليسم دروني خود دنبال حداكثر كردن مطلوبيت خود هستند، دنبال اين جشن رفته و خوشحال كردن آدم ها براي آدم هاي اينجا مطلوبيت ايجاد مي كند.»مهدي ۲۶ ساله مهندس مكانيك است و در حالي كه با جديت با كامپيوتر اتاق كار خود مشغول است ولنتاين را بهترين بهانه براي هديه دادن به كسي كه دوستش دارد مي داند، چون معتقد است اين روز بين المللي است و ما مشابه ايراني آن را نداريم. ولي او از فلسفه اين روز اطلاعي ندارد. هر چند كه مي گويد دوست ندارد كاري كه نمي داند انجام دهد.فرهاد ۲۵ ساله مهندس عمران مي گويد نبايد فقط در يك روز خاص يك كاري انجام داد و مي افزايد: «من به فلسفه اين روز كاري ندارم، دنبال بهانه اش مي گردم، اين جشن فقط بهانه خوبي است براي ابراز دوست داشتن.» شايد تا به حال به هم راستا بودن اين جشن با رسوم ايراني فكر نكرده باشيم. به راستي جشن روز ولنتاين يك فرهنگ فراملي است يا قدرت تبليغي آن توانايي شكستن مرزها را داشته است؟محسن نوحي در مورد جايگزين كردن يك جشن ايراني به جاي ولنتاين و اجرا نكردن آن در ايران مي گويد: «اين مشكل ماست كه به رسوم خود اهميت نمي دهيم، اما دليلي ندارد به رسوم بين المللي و فرهنگ هاي ديگران بي تفاوت باشيم به همين دليل ضرورتي ندارد، بخواهيم روز ديگري را جايگزين ولنتاين كنيم.»

مرگ ولنتاين مقدس

«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و...

در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.

۷۳ به ۲۷


تحقيقات سال گذشته در مورد چگونگي برگزاري ولنتاين نشان داد كه ۷۳ درصد از كساني كه در اين روز گل هديه مي دهند مردها هستند و تنها ۲۷ درصد اهداكنندگان گل را زنان تشكيل مي دهند.جالب اينكه كاليفرنيا ۶۰ درصد كل گل آمريكا را توليد مي كند اما بيشترين گل هاي ولنتاين در اين روز از آمريكاي جنوبي ارسال مي شود.اتفاق ديگري كه روز ۱۴ فوريه را از ديگر روزها متمايز مي كند شور و هيجان مردم براي خريد است. جسيكا آنكلين كه در يكي ازمحلات زيباي جورجيا زندگي مي كند تمام يك هفته گذشته را در فكر خريد هديه اين روز كلافه بوده. اين عين جمله اوست وقتي در يكي از اتاق هاي گپ اينترنتي صحبت مي كند. نگراني جسيكا از شلوغي خيابان ها در اين روز است و ازدحام جوان ها براي خريد. كيمو هم كه براي عكاسي چند روزي هلسينكي را ترك كرده در emailهاي خود مدام از ورود هداياي جالب روز ولنتاين به فنلاند مي نويسد و شايد به دليل خبرنگار بودنش باشد كه هر بار با ذوق و شوق اين روز را تبريك مي گويد.در بررسي هاي انجام شده آمار و اطلاعات مي گويد ۶۴ درصد از افراد براي خريد هديه اين روز يك هفته تا چند هفته قبل از روز ۱۴ فوريه برنامه ريزي مي كنند كه چه بخرند.البته ۳۶ درصد مردان و زنان خريد براي اين جشن را به روزهاي پاياني موكول مي كنند.حميد دانشجوي كامپيوتر ايراني مقيم كاناداست براي او روز ولنتاين كمي ناراحت كننده است چون كسي كه بايد به او تبريك بگويد در ايران زندگي مي كند و حميد نمي تواند به جز كارت اينترنتي هديه ديگري براي او در آن روز ارسال كند هر چند از چند هفته قبل بسته اي به مقصد تهران پست كرده ولي هنوز اين بسته نرسيده است.

روزشمار highroad

جشن اين روز فقط به فروشگاه ها و خيابان  ها محدود نشده چه از چند هفته پيش وبلاگ هاي جوان هاي ايراني رنگ ديگري به خود گرفته اند و پيشنهادهاي مختلف ارائه مي كنند، شايد پيگيرترين وبلاگ در مورد اين جشن «highroad» است. مسعود نويسنده اين وبلاگ از ۳ هفته پيش روزشمار ولنتاين راه انداخته و مدام سئوال مي كند: «چند روز تا چه روزي مونده؟»او در يك نظرسنجي  قصد دارد معادل ايراني اين روز را پيدا كند و مي نويسد: «مي دونين معادل ولنتاين (الهه عشق) به فارسي چه اسمي دارد؟ و در جواب مي گويد: «ميشه ميترا» و بعد از داستان قديمي ولنتاين مقدس مي نويسد.اما نيوشا هم در وبلاگ «خودموني» از احساسات خودش در مورد اين روز نوشته است. نيوشا ولنتاين را در وبلاگ «خودموني» به كسي كه دوست داشته تبريك گفته با كلي آرزو وبلاگ «بهشت من» هم پراز نظرخواهي براي خريد هديه روز ولنتاين است و البته جملاتي هم براي ابراز در اين روز پيشنهاد داده است.بنابراين اتفاقات اين روز شعاع مرزها را پرترافيك تر از روزهاي معمولي مي كند. سايت هاي اينترنتي مدام در حال تبليغ كارت و هداياي مخصوص اين روز هستند معتبر ترين فروشگاه ها با تخفيف ويژه هداياي مخصوص اين روز را وارد مي كنند و مراكز خريد ايراني هم تمام بعدازظهرها از حضور دخترها و پسرهاي جوان ايراني پر و خالي مي شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:2  توسط سینا سپهر   | 


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط سینا سپهر   | 

ادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:40  توسط سینا سپهر   | 

یک هدیه جالب برای تو دوست خوبم

مرغ سحر با صدای همایون شجریان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط سینا سپهر   | 

دیوارها را دوست‌ نمی‌داشتم‌ ...

کودک‌ بودم‌ من‌ و پدر جوان‌ بود و مادر جوان‌ بود و سَروِ باغ‌ْچه‌ی‌ ما جوان‌ بود و دختران‌ِ همسایه‌ جوان‌ بودند و اندوه‌ِ من‌ جوان‌ بود و ناظم‌ِ دبستان‌ِ ما پیربود و حرف‌ِ ما را نمی‌فهمید و دبستان‌ شکنجه‌ْخانه‌ی‌ خصوصی‌ِ او بود!
هفت‌ ساله‌ که‌ شُدیم‌ ، پایان‌ِ هفته‌های‌ هفت‌سنگ‌ فرا رسید! هفت‌ ساله‌ که‌ شُدیم‌، ما ماندیم‌ُ معلم‌هایی‌ که‌ ما را نمی‌فهمیدند، ناظم‌هایی‌ که‌ ما رانمی‌فهمیدند، مدیرهایی‌ که‌ ما را نمی‌فهمیدند و کتاب‌هایی‌ که‌ در آن‌ها حرفی‌ از توپ‌ُ تاب‌ُ فِرفِره‌ نبود!
هفت‌ ساله‌ که‌ شُدیم‌، دیگر بچّه‌ نبودیم‌، سرباز بودیم‌! سربازان‌ِ بی‌خبری‌ که‌ خبردار در صف‌ِ بی‌آخرِ انتظار می‌ایستادیم‌ُ گوش‌ به‌ زنگ‌ِ صدای‌ آقای‌ مدیرداشتیم‌ که‌ از فوایدِ تعلیم‌ُ تعلُم‌ُ تنبیه‌ می‌گُفت‌ُ تکیه‌ کلامَش‌ همیشه‌ سطری‌ از شعرِ شاعری‌ مکار بود :
توانا بُوَد هَر که‌ دانا بُوَد... و هفت‌ ساله‌گی‌ ختم‌ِ تمام‌ِ کودکی‌ِ ما بود!
و من‌ بَدَم‌ می‌آمَد از دروغ‌های‌ درس‌ِ تاریخ‌ و بَدَم‌ می‌آمَد از حرف‌های‌ آقای‌ علوم‌! او ماه‌ را ـ که‌ رفیق‌ِ خواب‌های‌ من‌ در مهتابی‌ بود ـ قُلوه‌سنگی‌ می‌دانست‌شناور در سیاهی‌ِ آسمان‌ و من‌ بَدَم‌ می‌آمَد از درس‌ِ ریاضی‌ با آن‌ همه‌ اعدادُ علامت‌های‌ بی‌سَرُ تَه‌ که‌ نمی‌گُذاشتند صدای‌ گُنجشک‌های‌ آن‌ سوی‌ پنجره‌ رابشنوم‌ و بَدَم‌ می‌آمَد از درس‌ِ نقّاشی‌ که‌ معلمش‌ همیشه‌ به‌ من‌ می‌خندیدُ هیچ‌ وقت‌ نمی‌پُرسید چرا ماهی‌ْ قرمزهای‌ حوض‌ِ آبی‌ را با رنگ‌ِ سیاه‌ نقّاشی‌ می‌کنم‌و از زنگ‌ِ ورزش‌ بَدَم‌ می‌آمَد با آن‌ معلم‌ِ معتادش‌ که‌ نمی‌گذاشت‌ ما بازی‌ کنیم‌ و وادارمان‌ می‌کرد با صدای‌ سوت‌ِ مسخره‌اَش‌ نَرمش‌ کنیم‌ و ما عرق‌می‌ریختیم‌ُ خسته‌ می‌شُدیم‌ و او دلش‌ غنج‌ می‌زدُ تُندتَر در سوتَش‌ می‌دَمید و ما از نفس‌ می‌اُفتادیم‌ و او می‌خندید و ما را عروسک‌های‌ خیمه‌شب‌ْبازی‌ِ خودمی‌دید! او برادرِ هم‌ْخون‌ِ هیتلِر بود!
و من‌ دبستان‌ را دوست‌ نمی‌داشتم‌ و زنگ‌ِ تفریح‌ چه‌ کوتاه‌ بود و قَدِ من‌ چه‌ کوتاه‌ بود و دیوارهای‌ دبستان‌ چه‌ بُلند بودند و من‌ دیوارها را دوست‌نمی‌داشتم‌!
در غروب‌های‌ جمعه‌ که‌ انگشتان‌ِ من‌ از نوشتن‌ِ جریمه‌ وَرَم‌ می‌کردُ تیر می‌کشید، بَر تاب‌ِ زنگ‌ْزَده‌ی‌ کنج‌ِ حیات‌ می‌نشستم‌ُ آرزو می‌کردم‌ که‌ پدربزرگ‌ مَراتاب‌ بدهد تا طعم‌ِ تَرکه‌های‌ ناظم‌ را از یاد بِبَرَم‌! امّا پدربزرگ‌ کمر درد داشت‌ و پدربزرگ‌ حوصله‌ نداشت‌ و پدربزرگ‌ مَرا نمی‌دید و با صدایی‌که‌ به‌ قُلقُل‌ِ قلیانش‌ شبیه‌ بود، می‌ایستاد، خَم‌ می‌شُد، می‌نشست‌. می‌ایستاد، خَم‌ می‌شُد، می‌نشست‌... و کمَرَش‌ از این‌ کار درد نمی‌گرفت‌! او مرا تاب‌نمی‌داد و تاب‌ ساکن‌ بود و پاهای‌ من‌ به‌ زمین‌ نمی‌رسید تا تاب‌ بدهم‌ خودم‌ را، آرزوها وُ رؤیاها وُ اندوهم‌ را وَ طعم‌ِ جریمه‌های‌ دبستان‌ را از خاطر بِبَرَم‌... وجمعه‌ روزِ صامت‌ِ گُنجشک‌ها بود...
من‌ نمی‌خواستم‌ و نمی‌خواهم‌ قَدّم‌ از کمربندِ پدر بُلندتَر شَوَد! نمی‌خواستم‌ و نمی‌خواهم‌ هم‌ْقَد شَوَم‌ با تَرکه‌های‌ تَرِ حوض‌ِ لجن‌ْپوش‌ِ دبستان‌! نمی‌خواستم‌و نمی‌خواهم‌ توپم‌ را با مدادُ کاغذ عوض‌ کنَم‌! نمی‌خواستم‌ و نمی‌خواهم‌ دوچرخه‌اَم‌ آن‌ قدر کنج‌ِ انبارِ خانه‌ بمانَد تا کوچک‌ شَوَد برای‌ پاهای‌ بزرگ‌ِ من‌!نمی‌خواستم‌ و نمی‌خواهم‌ بادبادک‌ِ از یاد رفته‌ی‌ مَرا بادِ بی‌خبر از بام‌ِ خانه‌ بِدُزدَد! می‌خواهم‌ بادبادکی‌ بسازم‌ با تمام‌ِ روزنامه‌های‌ بَدْ خبرِ شهر! می‌خواهَم‌دوچرخه‌یی‌ بخرم‌ با پَس‌اندازِ همه‌ی‌ عُمر! می‌خواهم‌ قایق‌ِ کاغذی‌اَم‌ را در جوی‌ آب‌ رها کنم‌ و از پِی‌اَش‌ بِدَوَم‌! می‌خواهم‌ زَنگ‌ِ تمام‌ِ خانه‌های‌ شهر را بزنم‌و بگریزم‌! می‌خواهم‌ خواب‌ ببینم‌ که‌ بیدارَم‌ و تمام‌ِ این‌ خواستن‌ها از طراوت‌ِ حضورِ توست‌!
تویی‌ که‌ مَرا به‌ کودکی‌اَم‌ می‌رسانی‌!
و من‌ دوستت‌ می‌دارَم‌ در سرزمین‌ِ گُل‌ُ بُلبُل‌ُ کفتار،
در سرزمین‌ِ معلمان‌ُ ناظمان‌ُ مدیران‌ِ تَرکه‌ به‌ دست‌،
در سرزمین‌ِ شاعران‌ُ عارفان‌ُ دلقکان‌ِ بزرگ‌!
دوستَت‌ می‌دارم‌ در تمام‌ِ دقایقی‌ که‌ گزنده‌ می‌گُذرند!
در تَک‌ تَک‌ِ نفس‌هایم‌ و به‌ هنگام‌ِ تماشای‌ همه‌ی‌ زیبایی‌ها و نازیبایی‌ها!
در کوچه‌ و خیابان‌ دوستَت‌ می‌دارم‌
و در تمام‌ِ اَماکن‌ِ عمومی‌
و این‌ به‌ معجزه‌ می‌ماند، 
چرا که‌ در سرزمین‌ِ ما عاشقان‌ْ خانه‌ نشینند... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط سینا سپهر   |